parser

لباس کار رو گذاشته بودم برای شستشو. خواهرم میخواست بندازه ماشین، گفت فقط همین دو تیکه رو بندازم؟ کم نیست؟
گفتم مامان لباسشویی رو خاموش هم روشن میکنه،چه برسه با دو تیکه!

اون که نفهمید من چه در و گهری از زبانم ریخته! خودم بعدش فهمیدم گفتم مادرمون چه تواناییهای خارق العاده و عجیبی داره :)))

[منظورم این بود که لباسشویی رو خالی هم روشن میکنن!]
  • parser ‌‌
دو تا از بچه قوما ( در واقع خانومای قوما) صحبت میکردن. یک به دو میگفت من اصلا نمیتونم برنج دمپخت رو خوب دربیارم ،شفته میشه همیشه. نمیدونم چقد آب بریزم که کافی باشه.
دو به یک گفت ببین کاری نداره! همون وقتی که آب برنج شروع کرد قل قل کردن بهترین وقته که دیگه آب اضافه نکنی.
یک هم عاقل اندر سفیه نگاش میکرد. من اگه بودم و اگه رودرواسی نداشتم قابلمه رو، نه خیلی سنگینه ، کفگیرو میکوبیدم تو ملاجش با این توضیح و استدلال! حالا درسته اون بنده خدا بلده خوب بپزه، ولی این توضیح به درد پسرعمه شم نمیخوره. آخه زن حسابی، نگفتی که چقد آب! پنج لیوان آب ریخته، قل قل کنه تمام؟ ده لیوان ریخته ،قل قل کنه تمام؟
اینا هیچی، جدیدا ایشون ( خانم دو ) رفته معلم شده. آشپزی یاد نمیده به کسی، ولی چیزهایی آموزش میده بسا مهمتر از آشپزی. من دلم میسوزه واسه اونایی که تحت آموزش این معلم! قرار گرفتن، سوختنی!

معلمی عشق است.
اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای رهایش کن
و اگر عشق توست مبارکت باد...
  • parser ‌‌

سرش را توی گوشی من کرده و میگوید ساعت چنده؟ بلافاصله خودش میگوید هفت و ده؟ میگویم بله
رعایت حریم خصوصی که هیچ، تظاهر هم نمی تواند یا نمی خواهد بکند. از همین به خنده افتادم. خیلی پیش می اید که مردم سرشان را می اندازند پایین و از مرز حریم من میگذرند . بعضی ها را کیش کیش میکنم. بعضی ها را با نگاه یکی به زمین یکی به چشمشان مغلوب میکنم ، بعضیها را ولی با کمال میل میپذیرم.
عجیب نیست، طبیعی است. مثلا فرض کنید من از آن موجوداتی باشم که خوش دارد با دختران ترگل ورگل گپ بزند و بگوبخند کند. حالا اگر در کتابخانه‌ی دانشکده درحالی که منتظرم مسئول کتابخانه کتابهایم را ثبت سیستم کند و خودم دارم با گوشی ور میروم، یکی از اینها پیدا شود و مشتاقانه بگوید وای چه بکگراند خوشگلی، عمرا اگر احساس تجاوز به حریم خصوصی بهم دست بدهد. حتما میگم چشاتون خوشگل میبینه! و یا در موقعیت برعکس ولی مشابه، شاید من کسی باشم که بگوید به به! فک نمی کردم اینجا کسی باشه که ایلیاد و اودیسه بخونه!
قصه همین است. من نوعی یک آدم متناقضم که از اصول و حقوق انسانی فقط چند جمله کلیشه ای یاد گرفته ام و برحسب سلیقه و نیازم گاهی از بعضی هایشان استفاده میکنم. فعلا هر کدامتان را که میبینم همینید. احتمالا بعضی ها خیلی بیشتر هم استفاده کنند، ولی نه اینکه اصلا تخلف نکنند. رعایت حقوق حیوانات، حقوق برابر زن و مرد، حقوق بشر حتی و هر چیز دیگری که به ذهنتان می اید. ولی جای جایش که برسد گربه مزاحم را با دمپایی دنبال میکنیم ، رانندگی زنها را مسخره میکنیم ، برای کشته های اروپا هشتگ میزنیم و از کنار کشته های یمن و افغانستان و سوریه و میانمار رد میشویم. ما در خوشبینانه ترین حالت هنوز فعلا میشود گفت داریم سعی میکنیم آدم باشیم. همین.

  • parser ‌‌
آدم اشعار حافظ و شعرای قدیم رو میخونه، دلش به حال عاشق بیچاره میسوزه. ولی آیا کسی به دل معشوق هم نگاه کرده؟ سابقا اعتقاد داشتم که باید مواظب دلهای همدیگه باشیم. منظورم به معشوقها بود که به راحتی دل عاشق رو نشکنن. ولی به اینکه تو دل معشوق چی میگذره اصلا توجهی نداشتم. الان معتقدم هر کسی خودش باید مواظب دل خودش باشه. گاهی معشوق نقش فعالی تو فرآیند عشق نداره، این عاشقه که یک طرفه فکر و خیال میبافه.
دقت بفرمایید جناب سعدی چی میفرماد: او را خود التفات نبودی به صید من/من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
خلاصه سعی کنین یه مورد دو طرفه شو پیدا کنین و اگه اسیر یه مورد یک طرفه شدین، لطفا با اصرار و الحاح، عذاب وجدان به دلِ نازکِ معشوق دل نازکتون تحمیل نکنین. چون کل عالم دلش به حال عاشق ناکام میسوزه، ولی کمتر کسی حواسش به معشوق دل‌سنگِ بی‌رحم! هست. دیدم که میگم :)




+ مشخص نیست نویسنده‌ش خانمه یا آقا. ولی از هر دو طرف میشه بهش نگاه کرد.
  • parser ‌‌

3

فک کنم خودآزاری دارم. وبلاگهایی که اذیتم میکنن رو میخونم، بعد آی حرص میخورم، آی حرص میخورم.

کظم غیض کردم و چیزی نگفتم.

مهم نیست که بعدا یادم نیاد منظورم کدوم وبلاگ بوده.

  • parser ‌‌

2

یکی تعریف میکرد که یه بنده خدایی داشته دعا میکرده. بین دعاهاش گفته خدایا همین کوهی که اینجاست رو برای من تبدیل به طلا کن. خدا هم دعاش رو قبول کرده و کوه طلا شده. این شخص که خیلی هیجان زده شده بوده، گفته خدایا هرکی ازت کم خواست ریشه شو بسوزون! بالفور چپه میشه میفته! میگه خدایا چرا؟ خدا هم میگه چرا از من کم خواستی؟ فکر کردی یه کوه طلا چیزیه واسه من؟

الغرض اینایی که ما از خدا میخوایم، هر چقدر هم اخروی و ماندگار باشه، عطا کردنش برای خدا کاری نداره.
  • parser ‌‌

1

فردا شب قرار است بروم آن جایی که میدانی
و بگویم آن چیزهایی که میدانی
بر من سخت گذشته
یک سخت آسان
که یقینا آسانتر از سختیهای دیگران است
اگر این سختی است
پس آسانی چیست؟
و اگر آسانی است
پس چرا بر من سخت گذشته؟


گفته با من می آید
نشد رک بگویم نیا
بهانه های مختلف آوردم
گفتم هر جا من خواستم میرویم و هر کار من خواستم میکنیم
دم نزد


آه
کاش میدانستم که به واقع به دنبال چه میروم
  • parser ‌‌